دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
دوستت دارم گلم


شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن
يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن
شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنون
يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن
شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق شدن
زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن
شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن
به ديدن مهتاب شب رفتن و براي لحظه اي ستاره شدن
شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در اسمان خروشان شدن
همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن
عشق من دوستت دارم

روی گلبرگ گلی خشکیده عطر دستان تورا می بویم
روی دیوار دلم پنهانی عکس لبخند تورا می جویم
من که با نغمه پر سوز تو عادت دارم
بازاز چشم تو ای دوست شفاعت دارم
گرچه لبخند تو دیریست ز یادم رفته است
من به سرفصل نگاه تو ارادت دارم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط : عـــادل
دوشنبه سی ام دی 1387
عاشقانه
عشق
زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگــر غصه باريد از مـاه و سال *** به ياد گذشته صبورم هنوز
شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شيشه دارم بلورم هنوز
ســفر چاره دردهايم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز
سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم لی غرق نورم هنوز
پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از ياد و شوق و مرورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نســاخت *** پر از نغمه پاک شورم هنوز


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط : عـــادل
جمعه بیستم دی 1387
مرا دریاب !!!!!!!!!!
اگه باز از روزگار دلت گرفت 
لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من 

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم 
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم 
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم 
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم 
با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم 
از سایه های ملتهب همیشه می گریختم 
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم 
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان 
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم 
خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت 

زندگي اسم نيست , در واقع زيستن است.
عشق نيست ,عشق ورزيدن است.
رابطه نيست, ربط يافتن است.
آواز نيست, آواز خواندن است.
رقص نيست ,رقصيدن است.
پس تو در هيچم مرا درياب!!!
ندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه
از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به
خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.
تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها
کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟
ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست
و تنها برای تو نور می تاباند. از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز.
آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط : عـــادل
سه شنبه سوم دی 1387
تقدیم به عشق نازنینم


هر گـز نـديـدم بر لبي لبـخنـد زيـبـاي تـو را
هرگزنمي گيردكسي درقلب من جاي تورا 


کاش این رادرک میکردی که اگرخداحافظی در کار است
هرگز دست کسی را نگیر
اگررها خواهی کرد
هرگز به کسی نگودوستت دارم
امامن این را خوب میدانم که رسم روزگار همیشه همین طور است
آن کسی را که دوست داری زود از دست میرود
اماچه کنم هر چه به دل میگویم چشم از دیدن او باید شست
بازدلتنگ تماشای غرورات میشود
وحالا
دیگراثری از باران عشق نیست




و من در تنهایی ام می نویسم تا شاید دلت به حال غریبی واژه هایم بسوزد

باز در کلبه ی تنهایی خویش عکس روی تو مرا ابری کرد
عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشمان مرا جاری کرد

زمان مرا از خاطر تو خواهد برد ایا مرا فراموش میکنی
اری لازم نیست تو پاسخ بدهی خودم میدانم
سرم را تکان میدم باز این افکار ازار دهنده را روبرویم میبینم
کاش درک میکردی چه روز های زجر اوری را تحمل می کنم
غم نبودنت غم بیماری غم..
و اشکانم مرا در نبودنت یاری می کنند تسلی می دهند
اما هیچ کس جز تو مرا ارام نمی کند
و تو می ایی و خانه ام گلباران میشود اری تو می ایی و خانه عطر حضورت را پیدا می کند
و چه بوی خوبی..
بوی گل های شب بو..
بوی مهربانی و حضور...
بوی تو
؟؟؟؟؟
ببینم 
مگرتو به من درآن شب بارانی قول ندادی که هرگزچشمانم را بارانی نکنی 
پس چراازآن پس شبی نگذشت که چشمانم بارانی نشود 
بارفتنت آسمان دلم را طوفانی کردی 

سر كلاس ادبيات معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف كن
گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده
و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت
رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت ...رفت ...رفت
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

میدانی جرم من چه بود
جرم من این بود که زود وابسته شدم
وازهمه دلبستگی هایم ربودم تا تورا داشته باشم
ولی به نوعی گناهکارشناخته شدم
اماآخرچرا؟!؟!
من که به اندازه ی تمام ثانیه های زندگی ام برایت ارزش و احترام قائل بودم
واین احترام آنقدرزیاد و عمیق بود که به جرئت میتونم نام عشق را بر رویش بگذارم

ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست . ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست. ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست. از خود محبت پرسيدم محبت چيست گفت: تنهايک نگاه است

كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كردم

امشب نوشته هایم بوی تو می دهد باز با نام تو کلامم شعری است مثل اواز هر شب ترانه هایی از عشق می سرایم امشب ترانه هایم با گریه گشته دمساز اخر نسیم نامت اویخت در کلامم امشب نوای اواز بوی تو می دهد باز!...
دوستت دارم نازنینم

نمي خوام... نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن ...
دلمو دادم به تو،تا (ما) بشیم
دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم
دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم
دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی
دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری
دلمو دادم به تو،تا احساسم رو گم نکنم
دلمو دادم به تو،تا آرزوهام بشی
دلمو دادم به تو،تایکی بشیم
دلمو دادم به تو،تنها تو
دلمو دادم به تو،
تنها تو...
تو..
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط :
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
دوستت دارم با صدای آهسته






اگه مي خواي چيزي مال تو باشه آزادش کن که بره.
اگه برگشت بدون که مال توئه و هميشه هم مال تو مي مونه.
و اگه برنگشت بايد بدوني که اون هيچ وقت مال تو نبوده و اگر هم نگهش ميداشتي هرگز متعلق به تو نمي شد.
اينجوري هيچ وقت نه نگراني از دست دادن چيزهايي که داري آزارت ميده ونه ديگه غصه چيزهايي که رفتنو مي خوري







دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط : عـــادل
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
عشق

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد
زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...
تا بداني "بي تو" چه مي کشم
کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را ميرساند که اميد و آرزوهايم بي تو
آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد 
و گفت: چند تا؟
دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم 
اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود 

من عاشق دلی دیوانه دارم به هر زلف پریشان خانه دارم
ز گلهادل بریدن کار من نیست چه سازم ؟حالت پروانه دارم!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط : عـــادل